أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
95
تجارب الأمم ( فارسى )
ناگزير ، دشمن تو و جانشينان تو خواهند بود ، كه ايشان را داغدار كردهاى و كينهء سرزمين روم در دل ايشان و جانشينانشان فزونى گرفته است . اگر ايشان را با سپاه خويش برون برى ، بايد كه از ايشان ، بر خود و ياران خويش بيم بدارى . ليك مرا رايى است كه اگر به كار بندى از كشتنشان سودمندتر است كه : شاهزادگان پارس و كسانى را كه شايسته كشوردارى و آمادهء اين كار بينى ، به نزد خويش خوانى و سرزمينها و استانها بديشان سپارى تا هر يك شاهى سر خود باشند ، كه در آن هنگام با خود ناسازگار شوند و همگى از تو فرمان برند و از يك ديگر سخن نشنوند و در هيچ كارى همداستان و همسخن نگردند . » اسكندر چنين كرد و كارش بر سامان شد ، چنان كه توانست از ايران به سوى هند بگذرد . از ايران به هند رفت و پس از جنگهايى بزرگ ، شاه هند را در نبردى تن به تن بكشت ، شهرهاى هند را بگشود و سپس به چين رفت و با چين همان كرد كه با هند كرده بود . آن گاه ، تا نزديك قطب شمال پيش تاخت و در پيرامون بگشت و سپس به عراق باز آمد و زان پس كه ملوك طوايف را بگمارد از آن جاى برفت و در شهر زور ، يا چنان كه برخى گويند ، در يكى از آبادىهاى بابل بمرد . اسكندر به هنگام مرگ سى و شش سال داشت [ 40 ] كه سيزده سال و چند ماه از آن را پادشاه بود . وى دارا را در سومين سال پادشاهى خود بكشت . [ اسكندر و پادشاه چين ] در گزارش درست چنين آمده است كه اسكندر چون به چين رسيد پاسى از شب گذشته بود كه دربان پيش آمد و گفت : - « فرستادهء شاه چين بر در است و بار مىخواهد . » اسكندر گفت : « درون آر . » دربان وى را به درون برد . در برابر اسكندر بايستاد ، درود گفت و گفت : - « اگر شاه بخواهد ، مرا تنها پذيرد . » اسكندر گفت تا ياران همگى برفتند و دربان بماند . گفت : « چيزى كه براى آن بدينجا آمدهام بر نمىتابد كه ديگرى نيز بشنود . »